تبليغاتX
دختر ایرونی

دختر ایرونی

دلم همچو آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند....

 

دیروز حرفهایمان چه زیبا بود و کودکی هایمان چه دلپذیر.

ما در یک میهمانی کودکانه عروسکها را مهمان کلوچه های

مادربزرگ می کردیم.

دیروز حرفهایمان ترانه بود و خنده

و قلبهایمان شبیه رنگهای رنگین کمان.

دیروز چقدر به عشق نزدیک بودیم.

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

سلام دوستای گلم از همتون ممنون که منو توی اون نظر سنجی کمک کردین

وبلاگ من توی نظر سنجی از طرفه داوران سوم شد

همتون و دوست دارم

*یاسمن*

~*~*~*~*~*~*~*~*~*~

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت20:7 حرف دل یاسمن | |

 

 بالای گور خود می ایستم

چه می بینم ! میان کفن پوش سفیدی خوابیده ام

آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم !

کنار مزارم می نشینم و دست بر صورت خود می کشم و برای خودم گریه می کنم

کسی نیست ...

کسی نیست ...

یاد زنده بودنم آزارم می دهد

یاد روزی که تنهایی ام را فروختم اما فردا دوباره پیش خودم بود

یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع می کردم و دستانم غرق به خون می شد

یاد پاهایم که هر شب دلداریش می دادم از درد بی رهرویی

یاد روزی که ...

گریه ام پایانی ندارد

دوباره خود را نگام می کنم

شاد تر از دیروز زنده بودنم که بالی برای پرواز نداشتم

 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

دوستای گلم من تو نظر سنجی ماهانه نایت اسکین شرکت کردم خوشحال میشم که به لینک زیر برین و به من رای بدین

 www.night-skin.com/topblog

دوستون دارم

یاسمن

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت16:10 حرف دل یاسمن | |

 

آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود.

آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .

آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم .

آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان .

آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي »

آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است .

آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت

آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .

آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .

اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي

فهميدنش.

آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.

آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم .

آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.

آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد.

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد .

آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.

آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست .

آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن .

و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست .

و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت وبلند نظري خصلت انسانهاي انسان است.

 

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت19:7 حرف دل یاسمن | |

 

 

خط مي کشيد روي تمام سؤال ها

تعريف ها؛معادله ها؛احتمال ها

خط زدبه روي شايدواماوهرچه بود

خط زدبه روي قاعده هاومثال ها

خطي دگر کشيدبه«قانون خويشتن»

قانون لحظه هاوزمان هاوسال ها

ازخودکشيددست وبه خودنيزخط کشيد

يعني به روي دفترخط ها وخال ها

خط ها به هم رسيده ويک جمله ساختند

با عشق ممکن است تمام محال ها

 

 

صورتک جا مانده آنسوتر

چهره غمگین

نگاه خیس

سرزنش آمیز

خوف انگیز

صورتک بی من پریشان نیست

 

 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

 

هنگامی كه آوازه ی كوچت
بی محابا در دل شب می پيچد
سكوت…….
داغی است بر زبان سايه ها
باز هم يادت …..
شرری می شود بر قامت باران های اشک
اين جا ميان غم آباد تنهايی
به اميد احيای خاطره ای متروك
روزها گريبان گير آفتابم
و شب ها
دست به دامن مهتاب
نمی گويم فراموشم نكن هرگز
ولي گاهی به ياد آور
رفيقی را كه ميدانم نخواهی رفت از يادش

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت10:26 حرف دل یاسمن | |

 

  قايقی بايد ساخت

قايقی از جنس خاطره بايد ساخت

قايقی از جنس بادهای پاييز

قايقی از جنس هر چه که بی‌وزن است

شايد از جنس عشق

دفتر شعرهای پرشورم

شايد از جنس نور

ذهن پرآشوبم



قايقی بايد ساخت

قايقی از جنس خاطره بايد ساخت

روزگار سختيست

بايد از اينجا رفت

مرغ دريايی هم

خوب می‌داند که

روی اين ساحل دلمرده و بی‌نور، امروز

دستهای مرد عاشقِ قصه ما را زنجير

نغمه‌هايش را آه

آههايش را سوز

می‌کنند و تو نيز

مملو از دلهره‌های فردا

هرگز و اينک و صدها امٌا

نخواهی پرسيد

که چرا برگ درخت زيتون

رنگ می‌بازد زود

و چرا رود سپيد شَهرت

از لب پرعطش خاک، دلش پرخون است

و چرا باز مترسک‌هايی

که تن مضحک و پر وصله آنها حتی

باعث خنده‌ زاغک‌ها نيست

معنی حفظِ حريمِ باغند

و چرا باز مترسک‌هايی

که خدا می‌داند

ديروز

کيسه کهنه کنج انبار

کاه در توبره اسبی پير بودند

به من، به تو، به همه آنهايی

که تن عاشقشان پر زخم است

بيشتر می‌خندند

بيشتر می‌خندند



شايد امروز چو پاسی از شب

بگذرد، خواهی گفت:

« مرغ دريايی باش

دور از چشمان گزمه‌های مزدور

رو به سوی خورشيد

رو به يک خاک دور

دل به آبی کران ناپيدا

دل به دريا بسپار»

و من خواهم رفت

و يقين خواهم داشت

که تو زان پس

باد را با همه بی‌رحمی‌ها

موج را با همه بی‌قانونی

چون که يادی از من در صداشان خفته‌است

دوست‌تر خواهی داشت

دوست‌تر خواهی داشت

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت17:20 حرف دل یاسمن | |

 

   

آهاي آدم برفي...

اشك‌هايت جاري شده‌اند!

كدامین غم تو را اين‌گونه در بر گرفته است؟

    

 

من بر خود نيز گلايه دارم...

اين روزها من خودم را با كسي اشتباه مي‌گيرم!

مي‌داني چرا؟!

يادم رفته است خودم را معرفي كنم...

اين منم...يك رويا...يك كابوس!

سكوتم...

چيزي نگو...نامم عوض مي‌شود!

دلقک بودن دروغی بيش نيست!

 

 

 

ميان حجم‌هاي تو خالي زمان

چراغي سوسو مي‌زند!

كدامين فكر پيچيده

روي نقطه‌بازي‌هايمان تاب مي‌خورد؟

اين صداي كدام سكوت است؟

سكوت را بهانه‌اي بايد براي شكستن...

(هيسسس!)

صدايت را مي‌شنوند...

صحبت از كدام تصوير متوالي بي‌رنگ است؟

 

 

 

آهاي سكوت شيشه‌اي!

كسي صدايت را شكسته است؟

فراموشی همیشگی‌ام را برمی‌دارم می‌گذارم روی طاقچه،

حواست را جمع کن!

صبح موقع بیرون رفتن آن را جا نگذاری...

آهاي سكوت شيشه‌اي!

كسي صدايت را شكسته است؟

فراموشي...

آهاي...

ف...

آ...

.

 

 

...و اینک این من بی من کجا مي‌رود؟

چه هست و چه نیست؟

تو مي‌داني او کیست؟

حالا کجایی؟

مرا پیدا نمي‌كني یا خودت را پنهان كرده‌اي؟

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت20:5 حرف دل یاسمن | |

 

              

نشانت دادم ...

               حصار اتش گرفته ی وجودم را

                                                     در لابه لای صخره های غربت

                                                                                        مثل مترسک های بی دست پا

   اما            تو        فقط           نگاهم              کردی       !!!

لعنت به تو ...

                  نه

                       لعنت به خودم

                                          که بی هیچ ادعائی 

                                                                    دلم را به زیر قیمت فروختم ...

                       

 

    ايستگاههای متروک ...
لبريز آدمهای سنگی -
آدمهای شکسته ی ساکن -
بی حرکت - بی بو - دروغگو !
- قطار من -
هيچگاه برايشان سوت توقف را نخواهد کشيد
...

 

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای اندیشد

زندگی را فرصتی آن قدر نیست که در آینه به قدمت خویش بنگرد یا

از لبخنده و اشک یکی را سنجیده گزین کند

عشق را مجالی نیست حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت19:43 حرف دل یاسمن | |

 

 

چمباتمه می زنم کنار تنهایی
و با چرتکه ای که ندارم
حساب ورشکستگی ام را
نگاه می دارم
حساب آنچه که از دست رفته است
تمام آنچه که در خاطره ات خط می خورد
همین که برخیزم
همین که دو امتداد روسری ام را
به آرزوی تازه ای گره بزنم
دوباره
زندگی ام آغاز می شود

 

 

 

 

 

تو آنروز ديرتر از حركت عقربه هاي ساعت آمدي

 

 اما آمدی

 

 با انگشتان پر مهرت بر در زدی

 

و من در را گشودم

 

چشمهايم جان گرفتند

 

و تو آنجا نرم وآرام كنارم نشستي

 

همانجا كه حالا هر وقت نيستي نگاهش مي كنم تا دلتنگي هايم كمرنگ شوند 

 

 

 

 

 

 

باران می بارد

و دل غم زده ی من به دنبال بهانه است تا تو را یاد کند

آن روز بارانی

زیر آن سقف سنتی که همه سنتهایش تزویر و ریا بود

 نشستیم وسنت شکستیم

و به جای خوردن چای در استکانهای کمر باریک

 چیزی رنگارنگ خوردیم

و از رنگ و یکرنگی و دورنگی گفتیم

و من از هر آنچه داشتم گفتم

از خوبیهای تو

و تو از فردای تارَت

چقدر نگاهت بی تفاوت بود

و می دانستم کسی آن طرف تر هست

که  انتظارت را می کشد

و تو نگاهت به او بی تفاوت نیست

و حالا که می نویسم دلم دریای اندوه است

ترنم صدای باران با بوی خاک چقدر رویایی است

و چقدر با حال من جور است

...

 

 

 

می خواهم سر به بیابان بگذارم

 

دیگر از جنگل هم بیزارم

 

و از توهم شاید ... شاید گریزانم

 

 

واژه ها دیگر نمی آیند

 

کسی نیست تا خط خطی های دلم را دستی بکشد

 

و همدردی کند وبا من گریه کند

 

 

چه حسی غریبی است

 

تا ابد تو را نداشتن

 

 

تو مي گفتي صدايت را

 

در اين روزها و شبهاي تنهايي به من مي بخشي

 

و حالا كه باد تند مي آيد و به شيشه ها مي كوبد

 

و قصد شكستن آنها را كرده

 

آيا تو هم قصد شكستن دل مرا كرده اي؟

 

 

اما من تندتر از پاهاي بي رحم باد مي دوم

 

 

و پنجره ها را محكم مي كنم تا آن اتفاق نيفتد

 


 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت12:54 حرف دل یاسمن | |

 

  

در حسرت کدامین لحظه

تمام زیبایی های بودنت را از یاد برم

نمیدانم

تمام دلخوشی های حضورت

در تنگنای دلتنگی هایم

خشکید

و همه شوق انتظارم

بی هیچ امیدی

بر گوشه دلم محو شد

گاه می اندیشم

کاش همنشین لحظه های بی قراریم

کسی جز تو نبود

     

 

نگه سرد من به گرمي خورشيد

مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

 

جز گل خشكيده اي و برق نگاهي

از تو در اين گوشه يادگار ندارم

زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم

يك نفس از دست غم قرار ندارم

 

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود

گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم

گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم

وان گل خشكيده را به سينه فشردم

 

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود

از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟

جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم

جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

 

من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم

من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم

عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم

 

پاي اميد دلم اگر چه شكسته است

دست تمناي جان هميشه دراز است

تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد

چشم خدا بين من به روي تو باز است

 

                                                                               فریدون مشیری

 

 

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازد سرد

در دلی آتش جاویدی را

دیدمت وای چه دیداری وای

این چه دیدار دل آزاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود

دیدمت وای چه دیداری وای

نه نگاهی نه لب پرنوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم

باز لبهای عطش کرده من

لب سوزان ترا می جوید

میتپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق ترا میگوید

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده خاک

خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی ای مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره کردی ای مرد

آتش عشق به چشمت یکدم

جلوه ای کرده و سرابی گردید

تا مرا واله بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

در دلم آرزویی بود که مرد

لب جانبخش تو را بوسیدن

بوسه جان داد به روی لب من

دیدمت لیک دریغ از دیدن

سینه ای تا که بر آن سر بنهم

دامنی تا که بر آن ریزم اشک

آه ای آنکه غم عشقت نیست

می برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمین میزنی و میشکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و میسازی سرد

در دلی آتش جاویدی را

                                                                    فروغ فرخزاد

 

 

باز شب شد، چقدر تنهایم

گفته بودی که شبی می آیم

باز شب شد و از پنجره ام

همچنان راه تو را می پایم

کنج این پنجره ها شب همه شب

منم و گریه و های و هایم

پشت این پنجره ها تا به سحر

پنجه بر پیکر شب می سایم

نکند بیهوده عمر خود را

پشت این پنجره می فرسایم

نکند بیهوده تکرار شود

قصه چشم به راهی هایم

باز چون دیشب و شبهای دگر

می روم پنجره را بگشایم

باز شب شد، شب و از پنجره ام

همچنان راه تو را می پایم 

                                                 محمد رحیمی

 

 

می ترسم... از روزی که دستهای تو هم سرد شوند

می ترسم... از روزی که به صدایت نیاندیشم

می ترسم... از روزی که در ذهنم نگاهت را نبینم

می ترسم... از روزی که تا ابد تو را نبینم

می ترسم... از روزی که بعد از آن تا بی نهایت تو را نشنوم

می ترسم... از نگاه تو... دستان تو... صدای تو...

می ترسم... از روزی که فقط به من نمی اندیشی

می ترسم... از نفس های تو،آن لحظه که با نبضم هماهنگ نزند

             می ترسم.....................

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت13:10 حرف دل یاسمن | |

 

از آسمان

تا زمین

راهی نیست!

اگر...

تو ماه شب باشی

و من برکه ی کوچک آب!

           

 

زندگی را دستهای داستان می دانم

                        داستانی که خودم آن را می خوانم

            گاه بلند،گاه یواش،گاه با خنده و گاه با گریه

         گاه به سوی هوا و گاه به سوی خدا

این داستان هم گرگ دارد و هم بره و هم چوپان

                 که راست می گوید و دروغ!

یک دشت هم می بینم،پشت آن یک کوه است

پشت آن کوه بازهم کوه است...بازهم...

       روی قله ی آن کوه بلند،که پشت همه ی این کوههاست

یک گل آبی است،یک گل خوشبو است

چشم من آرامش آن گل را ندیده است

              ولی من بوی آن گل را در سینه دارم

انگار که آن گل همین جاست،ولی نیست

تمام خیال من روی آن گل است

بچه که بودم مادربزرگ قصه می گفت،می گفت

هر کس یکی از آن گل ها دارد و کوههایی برای آن گل

باید که رسید به آنجا تنها

پاها را باید ساخت،گل منتظر است...

 

به احترام باورم، دقیقه ای سکوت کن

به یاد حرف آخرم دقیقه ای سکوت کن

و آسمان ستاره را به واژه ها گره بزن

شبیه بغض دفترم دقیقه ای سکوت کن

طواف میکند غزل ،ضریح چشمهای تو

وچاره سازشد حرم دقیقه ای سکوت کن

قرار شد که فاصله مرا به شاعری برد

قبول کن که شاعرم دقیقه ای سکوت کن

و قاب میکنم شبی نگاه خیس کوچه را

که نیستی برابرم  دقیقه ای سکوت کن

وجنس خرده شیشه راکه چشم من بلدنبود

ببین چگونه از برم دقیقه ای سکوت کن

و من که غرق میشدم دراعتماد شیشه ای

در  آیینه  شناورم دقیقه ای سکوت کن

قفس به اسم آسمان ، تمام حرفهای تو

وگیج شد کبوترم  دقیقه ای سکوت کن

        

 

                به انتهای غربت ترانه ام نگاه کن   

          به بغض غم گرفته بهانه ام نگاه کن

                    و رود پر سخاوت و زلال اشک من

            و جای خالی ات به شانه ام نگاه کن

                  به جیب های حوصله سهمی نگاه خوب

             سهم مرا ازاین زمانه ام نگاه کن !

                    تو از شباهت خودت به آسمان نگو

     به طرح بی ستاره شبانه ام نگاه کن

                و گاه پرسه می زنی نگاه کوچه را

           به پنجره به خلوت یگانه ام نگاه کن

                    و قلب آتشین من چگونه آب میشود

     به حجم پرسوخته پروانه ام نگاه کن

                       این واژه های کاغذی تبعید می شود

          به انتهای غربت ترانه ام نگاه کن ...

 

         

 

   

زندگی شاید :
اکسیژن تف آلودیست
که به زور
توی یک بادکنک جا دادند
و به دست کودکی بازیگوش
لاجرم می ترکد !!!!

 

                 

 

مینویسم د ی د ا ر

تو اگر بی من و مشتاق منی

فاصله را بردار

 

+نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت11:7 حرف دل یاسمن | |

 

                                          

 

ديشب بياد تو
هفت آسمان را
به جستجوی ستاره ات
بوييدم...
سرت را روی شانه ام بگذار
ديگر برايت،
نه حافظ ميخوانم،
نه شمس،
نه حتی سهراب.
فقط تو...
شعر تو را خواهم گفت
.

 

 

همچون شبنم بر روي برگ درخت باغچه خانه مان

روزي آرام

در آرزوي ديدنت نشسته ام !

چشمان با طراوتم را با اشكهاي دلتنگي ام

پاك،

بر چهره زيباي تو دوخته ام !

پرنده زيباي من ،

اي ترانه زندگي،

براستي با آن همه دلبستگي

با كدامين تاب و توان

دل از تو بر كنم!


 

 

 

دوباره آمدی
كنار پنجره شعري نوشتي و رفتي
اين بار صداي قدم هاي تورا از پس پرده گاه
 گناه و گريه شنيدم!
حالا به اولين ستاره كه رسيدي بپرس
كدام شاعر غزلپوش شبانه عشق را
در برگهاي ولنگار دفتري كهنه مي نوشت!
....اما
تو كه نشاني شاهرا ستاره را نمي داني!
هميشه از سيب و ستاره و روشني
 قصرهاي كاغذي كه مي نوشتم
مي گفتي:
هزار پروانه هم كه بر برگهاي دفترت بچسباني
پينه پيرو ياس عليل باغچه ما گل نمي دهد!
هيچوقت بهار طلاءي روز و رؤيا را
باور نكردي ای عشق!
 
 
 احساس من غنچه ای است،شايدنشکفته در باغ وجود

نشسته در انتظار صبح،باشد که با نوازش نسيم گونه ات

حضور را باورکند،بشکفد و باز عطر عشق را

درفضای سرد فاصله بپراکند           

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت18:12 حرف دل یاسمن | |

 

                          

 

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند
به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم
و ابرها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم

 

                        

 

   
اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم
يك روز، از دريچه زندان من بتاب
مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت
بي وحشت از تبر
در دامن نسيم سحر غنچه واكنم
با دست هاي بر شده تا آسمان پاك
خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم
گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند
سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند
اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم
اي مرغ آفتاب
از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد
دست نسيم با تن من آشنا نشد
گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار
وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار
وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار
اي مرغ آفتاب
با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد
آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد
گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم
تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟
با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور
شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم
من بي قرار و تشنه ي پروازم
تا خود كجا رسم به هر آوازم
اما بگو كجاست؟
آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود
يك دم به كام دل
اشكي توان فشاند
شعري توان سرود؟
 

              

 

تو،شاید روزی که از اینجا گذر کردی